من می ر م خودمو می کشم ! من می رم خودمو دار می زنم.من می رم خودکشی می کنم.من می رم همه رو می کشم.من می رم....این منم ! جدیت !
بابا یه ساعت نشستیم نوشتیم...همش پرید! ای الهی خدا ذلیل کنه این اینترنت ناقص رو ! به زمین گرم بخوره دیگه حال ندارم بنویسم...
واستون دعوت نامه فرستاده بودیم بیاید خورشت قرمه سبزی با دم گاو بخورید که اعتما به نفس قراره درست کنه.تازه رفته قیمت کرده تو کشتارگاه کیلویی ۳ هزار تومن !
واستون نوشته بودیم این کائوچیو می خواست با بدجنس قطع مکالمه کنه ! بابا خب قطع کن این لامصب رو دیگه ! اعصاب نذاشتی واسه ما !
واستون نوشته بودیم جمعه می خواستیم روی هم رو کم کنیم سفارش غذاهای کثیف و بد مزه مثل جیگر مرغ و سوپ جو و ساندویچ ماکارونی دادیم...اونم از فری کثیف که انشاالله خدا همه شکمو ها رو با اون همنشین کنه !
البته نوشته بودیم که....نخیر ! اینا ( بدجنس و اعتماد به نفس) نشستن نگاه کردن بنده بدبخت بیچاره(جدیت) نشستم تایپ کردم !
دفعه بعد یه عکس از بچه های همکار می گذاریم تا بهتون ثابت بشه فعال ترین بچه ها این جا،بچه های لیان شامپو هستن ! خب وقتی فعالیت زیاد می کنیم ، باید غذا هم بیشتر بخوریم دیگه ! آخه ما عاشق ویتامینیم...
*پیروزی از آن ماست ! ماست کاله...ماست پر چرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاکرخ !
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:44  توسط جنگجویان کوهستان
|
یک روز کاری !

+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 1:10  توسط جنگجویان کوهستان
|
دیروز اعتماد به نفس رفته بود مرخصی ! قرار بود امروز واسه ما آش و لقمه نون پنیر سبزی بیاره ...که شکر خدا مثل همیشه نیاورد ! خوب شد آخه جاش به عنوان جبران این کار واسه صبحانه پنیر خامه ای و نون بربری خرید که جاتون خالی...چه مزه ای داد !
خدمتتون عرض کنم ، دیروز بدجنس بعد از اینکه یه سر رفت اتاق فکر و برگشت یه ایده ای ارایه کرد که اول بنده ( جدیت ) دو شاخی که رو سرم داشتم تبدیل به ۴ تا شاخ شد ! اون با قیافه متفکر و بسیار جدی بالای سر بنده امد و گفت : نظرت چیه از این ماه یه مسابقه بذاریم که هر کس کمتر با موبایل حرف بزنه برنده بشه و بهش جایزه بدیم ؟؟!!
آقا ! منو می گی...یاد دو تا چیز افتادم: یکی اینکه قبض تلفن ثابت تا دو هفته دیگه میاد....بعد از اون قبض موبایل و بعدم صورتحساب اینترنت و خلاصه دوباره بد بخت می شیم ! دومی هم اینکه این بدجنس بازم می خواد این ماه رکورد بزنه !
البته خودش معتقده این ماه کلی صرفه جویی کرده ...خب ! آره دیگه همش ۸۵۰ تا اس ام اس زده و ۶ ساعت کامل با تلفن همراهش حرف زده! تازه یه مدت هم اس ام اس ایشون قطع بوده...
خلاصه تعجب هم متن فراخوان خرید جایزه رو آماده کرد آخه مثلا بین ما ۵ نفر کسی که می بره فکر کنم مثلا ۱۰۰۰تا اس ام اس زده و ۱۲ ساعت با موبایلش صحبت کرده(این کمترین مدت زمان صحبت با موبایله ها !) حالا حساب کنید اونایی که باختن باید قبض های صد یا دویست تومانی موبایلشونو بدن تا جایزه هم بخرن...خب نمی شه که بابا پول نداریم:
ما بعد از این هر دو ماه یکبار جهت خرید جایزه کمترین مدت مکالمه با موبایل گلریزون برپا می کنیم . شما می توانید کمک های خود را به حساب ۰۹۱۲لیان شامپو در بانک شانگهای واریز کنید.ما هم اکنون و همیشه نیازمند یاری سبز،آبی،قرمز،زرد و همه رنگ شما هستیم.
اما از بحث شیرین ارتباطات که بگذریم...آقا ! این رییس بزرگ هر لحظه که میاد به بخش ما ، ما رو در حالتی می بینه که حسابی شرمنده می شه و احتمالا با خودش فکر می کنه چه کارمندایی دارم...بیچاره ها چقدر کار می کنن!حقوقشونو زیاد کنم...مثلا یه بار می یاد ما ۵ تا با تلفن صحبت می کنیم...اونم کاملا شخصی !یه بار میاد ما بساط صبحانه و پیش و غذا و دسر و ناهار و عصرونه و خلاصه یه چیزی رو میزمون پهنه و اونقدر دهنمون پره که به جای سلام مجبوریم با نیش باز سرمون رو تکون بدیم...یه بار میاد سرمون رو میز و دیوار و صندلی و کیف و این چیزاست و در حال چرت زدنیم...یه بارم مثل دیروز میاد بنده خدا اصلا متوجه نمیشیم که اومده...خدا وکیلی من که اون حجم بزرگ گوشت رو که وارد شده بود ندیدم ! وقت دکتر چشم پزشکی باید بگیرم...نگرانم!
و اما ! یه چیزی تعریف کنم براتون...آقا ما دو روز پیش دست کردیم تو کشو نخ و سوزن دنبال شکلاتایی که مامانه قایم کرده بود...چشمتون روز بد نبینه دستمو که آوردم بیرون یه سوزن عمودی زخمی به درازای ۳ انگشت و پهنای ۱ اینچ کناره دست چپ بنده ایجاد کرد و خون فواره زد بیرون مثل فواره های میدون ولیعصر ! اما به خاطر مامانه و شکلاته بنده به روم نیاوردم و اومدم سر کار. اما از اونجا که بنده با دست چپم کار می کنم...هی می سوخت کشیده می شد رو میز و کاغذ و موس...آی می سوخت ! با بدجنس بلند شدیم رفتیم سوپر سر کوچه چسب بگیریم.به سفارش بچه ها پفک و کرانچی هم در دستور خرید جای گرفت...حالا ما همش چقدر همراهمون بود؟ ۳۰۰ تومان ! رفتیم...پفک و کرانچی به تعداد لازم برداشتیم...گفتیم یه دونه چسب بهمون بده ! از شانس بنده با اون زخم عریض و طویل ! چسب دونه ای نداشت ! از این چسبای خارجی بسته ای بود که ۲۵۰ تومان قیمت داشت ! من و بد جنس به هم نگاه کردیم و بدجنس با چشمای اندوهگین رفت پفک و کرانچی رو گذاشت سر جاش.من گفتم نه چسب نمی خوام بدجنس برو بردار...آقا فروشندهه نگاهی به زخم شمشیر خورده بنده انداخت و گفت وا ! مگه چسب نمی خواهید؟ خلاصه از اون اصرار که این چسب خارجی ها خیلی خوبه بردار دستت زخمه از من انکار که نه نمی خوام...چسب نمی خوام بابا جون مادرم نمی خوام...کوتاه بیا ! فکر کنم آخر آقاهه فهمید ما چرا با اون دست آش و لاش چسب نمی خوایم...هه هه هه ! گفت من چسب رو می خرم بیا چند تا دونه بردار ! ما هم آماده واسه روده بر شدن ! هی گفتیم نه ! زشته ! نه ! نمی خوایم...خلاصه خودش در جعبه رو باز کرد و تعارف کرد ...منم از خجالت یه دونه کوچولو برداشتم...بعد اقاهه گفت بابا این زخم بزرگه بیا بردار چرا تعارف می کنی؟ خلاصه ۳ تا چسب بزرگ داد بهمون...
و اینجوری شد که ما ثواب آخرت رو واسه آقا سوپر مارکتی خریدیم! نه اینکه فکر کنید پول نداشتیم ! نه ! خواستیم اونم یه ثوابی بکنه !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:3  توسط جنگجویان کوهستان
|
اول ما ۵ نفر میخوایم یه چیزی رو اعتراف کنیم ...اما نه ! بگذارید آخر سر!
خدمت شما عرض کنم که بنده (جدیت) به همراه اعتماد به نفس و همسر گرامیش و تعجب و بدجنس دو روز پیش رفتیم یه جایی ( قرارا نیست که همه چیزو شما بدونید که...یه جایی رفته بودیم بابا جون !) که رییس بزرگ كه رييس همه ما از جمله كائوچيو هم هست اومده بود.بعد حدود ساعت 6 ما پاشديم و مودبانه خداحافظي كرديم...اما ته دلمون اميدوار بوديم رييس بزرگ وقتي سوار ماشين تويوتا كامراي خوشگلش مي شه و از كنار ما رد مي شه پا بزاره رو ترمز و بگه...عزيزان من ! بياييد من شما رو تا يه جايي مي رسونم .آقا ! ما هي كنار خيابون راه رفتيم(تو اون ذل آفتاب...اونم كجا؟ ته يافت آباد) و تو فكر و خيالمون مي ديديم تكيه داديم به صندلي هاي بزرگ و راحت تويوتا كامري و باد خنك كولر گازيه ماشين بهمون مي خوره ! تعجب كه سوار يه تاكسي درب و داغون شد و گفت بچه ها شما هم بياييد...خودتون رو سنگين نگه داريد ! من(جديت) و بدجنس هم رو همديگه نصف اعتماد به نفس وزن داريم...خودمونم بكشيم نميتونيم خودمون روسنگين نگه داريم واسه همين گفتيم بيخيال آقا ! ما همين جوري سبك مي ريم ببينيم كجا ميرسيم.اعتماد به نفس هم با همسر گراميش رفت.
خلاصه بدجنس و من عرق ريختيم و رفتيم...انگار تو كوير سراب تويوتا كامرا مي ديديم هي ! هر چي موتور گازي و وانت و ميني بوس و كاميون و پيكان و اين چيزا بود واسه ما بوق زد كه بابا تو اين گرما راه نريد بياييد سوار شيد...ما بيخيال مي رفتيم به عشق تويوتا كامرا ! كه ناگهان رييس بزرگ اومد و با سرعت از كنارمون گذشت ! حتي يه بوق كه چه عرض كنم يه بارم به آيينه نگاه نكرد ببينه ما كي هستيم...آقا خيت شديم ! خيت شديم ! يك ساعت پياده رفتيم تا باورمون بشه ما ميخواستيم از اول پياده روي كنيم...ما كه نميخواستيم سوارماشين بشيم ! اگرم وامي ستاد ما كه سوار نمي شديم...نه !
و اما سفير عزيز كه وبلاگ ما رو مي خونه گفته بايد به ما نوبل واژه پردازي قرن رو بدن ! حالا بشنو از اعتماد به نفس كه از خودش يه ضرب المثل جديد دروكرده : آبكش به آفتابه مي گه برو دو سوراخه !!! اين يعني مثلا ديگ به ديگ مي گه روت سياه...يا سير به پياز مي گه اه چه بد بويي !
راستي تعجب روز جمعه افسردگي گرفته بود ! مي دونيد چرا؟ چون صبح جمعه كله پاچه خورده بود مي ترسيد ديگه گرسنش نشه !
و اما اعترافات بچه هاي ليان شامپو....
ما از اولي كه اومديم اين وبلاگ رو راه انداختيم نمي خواستيم هويت و جنسيتمون براي كسي روشن باشه...خب اونطوري كيفش بيشتر بود.اما اخيرا چون احساس مي كنيم به صورت ناخواسته شايد باعث بشيم بعضي ها يه فكرايي بكنن و به قول خودمون برن سر كار(!) تصميم گرفتيم بگيم كه ۵ مرد جنگجو نيستيم...ما ۵ دوشيزه محترم جنگجو هستيم كه البته يكيمون دوشيزه نيست ! خانومي شده واسه خودش ! از تمام دوستاني كه لينك هاي ما رو با عناويني چون ۵ مرد بزرگ...مردان جنگجو ...برادران مبارز و...در وبلاگ خودشون قرار دادن يا در نظرات ما رو با اين عناوين مورد خطاب قرارمي دن خواهش مي كنيم برن آرايشگاه خودشون رو اصلاح كنن ! چون يه دفعه ديدي به غيرت زنانه ما برخورد آقا اين حس فمنيستيمون گل كردا !!!!!!!!!
*پیروزی از آن ماست ! ماست کاله...ماست پر چرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاکرخ !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:19  توسط جنگجویان کوهستان
|
اول یه خبر خوب بدم...بدجنس قرار بود دیشب بره عروسی آستر کت باباش ! که نرفت و من دلم خنک شد ! تعجب نکنید ، منظور از آستر کت باباش ، فامیل دور باباشه ! بله ! یه کم اصطلاحات جدید یاد بگیرید...
اما بالاخره بچه ها در کمال خرسندی تونستن از بنده ( جدیت ) هم یه سوتی بگیرن و اون وقتی بود که تعجب برافروخته از راه رسید و بنده داشتم خبر مربوط به اعدام اون آقاهه رو می خوندم که ۳۴۵تا دختر دزدیده(عجب اشتهایی!) و قراره اعدام بشه . آقا این تعجب اومد و نفس زنان و در حالی که از گرما کلافه شده بود گفت : من میدون اعدام بودم...منم با هیجان گفتم وای رفته بودی اعدام شدن این آقاهه رو ببینی ! بچه ها سوتی گرفتن که جدیت فکر می کنه چون اسم اون میدونه اعدام هست پس تو این میدون فقط آدم اعدام می کنن ! راستی اگه اینجوری بود هم بد نبود...آخه اینم شد اسم " میدون اعدام "!
اما اینجا تو محل کار ما چیزی که به اندازه آب تو صحرای کربلا ارزش داره ، خودکاره ! و من فکر می کنم چندی دیگه بیام تو لیان شامپو بنویسم بدجنس و اعتماد به نفس بر سر خودکار همدیگه رو شهید کردن !!! آقا این اعتماد به نفس معلوم نیست خودکار می خوره ؟ گم می کنه ؟ یا مثل شعبده بازا اونو غیب می کنن( خداوکیلی من و بدجنس یه ساعت دنبال این واژه " غیب " می گشتیم !)خلاصه هر روز که میاد می گه خودکار بدید ! ای بابا ! ما هر روز باید به ایشون یه چیزی بدیم....یا خودکاره...یا روحیه ست...یا خوردنیه !البته خوردنی که دیگه از واجباته !
اما اعتماد به نفس وقتی داشت روزنامه می خوند میان تیتر یه مطلب رو اینطوری خوند : از قندان تا قبر ! حالا اصل ماجرا چی بود ؟ از قنداق تا قبر ! من نمی دونم تازگی بین قنداق و قندان یه رابطه هایی انگار برقرار شده که اعتماد به نفس اینقدر دفاع می کنه.
اما یه مقاله توپ تو همشهری خوندیم اون روز ! ! ! نقش خوردنی ها در روحیه آدم ها رو توصیف می کرد و ما فهمیدیم دقیقا به دلیل درست غذا خوردنمونه که روحیه مون معرکست ! آقا شما هم بخورید...محض اطلاع بگم خشکبار ، شکلات ، چیپس و پفک روحیه شما رو تقویت می کنه ! به جون خودم راست می گم..می گید نه روزنامه شرق یا همشهری روز چهارشنبه رو بخونید.
خودتون شهاد باشید پودینگ دیگه با ما نمی جنگه ! درسته که ما اسممون رو گذاشتیم جنگجو اما بابا روحیمون لطیفه ! حساسه ! پودینگ جونم امیدوارم زودتر این زندگیه کثافت( به قول خودت !) تبدیل به زندگی پاستوریزه و تمیز بشه.
*پیروزی از آن ماست ! ماست کاله...ماست پر چرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاکرخ !
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:9  توسط جنگجویان کوهستان
|
اگر می بینید لیان شامپو هر روز به روز نمی شه دو تا دلیل داره:
یکی این که این تعج
خلاصه ما تو لیان شامپو همش باید بخندیم...بابا مردیم!ب و اعتماد به نفس همش گلایه می کنن که آرامش نداریم شما همش سوتی می گیرید و میذارید تو لیان شامپو ...ما راحت نمی تونیم حرف بزنیم...بر و بچ میان می خونن ! این تعجب که با جدیت تمام گفت: بابا شما ها با نوشتن این چیزا تو لیان شامپو با زندگی ما ...با آینده ما دارید خاله بازی می کنید !!!
دوم این که به خاطر خاله بازی کردن با آینده بچه ها....اونا خودشون کمتر سوتی می دن !!
به همین خاطر و از اونجا که من (جدیت) و بدجنس از خاله بازی کردن اصلا خوشمون نمی یاد و ترجیح می دیم عمو بازی کنیم...کم میاییم اینجا و می نویسیم!بعدم ما رو نفرین کردن...نفرین سال ۲۰۰۶: ایشلا مغزتون کبود بشه!!! اتفاقا من عاشق رنگ کبودم !
اما موضوع " بچه ها " بین ما لیان شامپو ها داره داغ می شه...آهای " بچه ها " جون این تعجب اگه میای می خونی وبلاگو...نظری چیزی بذار ما هم آشنا شیم دیگه بابا آخه مردیم اینقدر این تعجب چپ رفت راست اومد گفت بچه ها ...اینجوری ! بچه ها ...اونجوری!
این اعتماد به نفس هم طی یکی دو روز گذشته با اعتماد به نفس همیشگی خودش چاخان کرد و به بدجنس گفت من " صدای بچه ها رو دیدم " !!!!!!!! البته منظورش این بود که شنیده و تا همین لحظه که من در حال روایت کردن آنچه بر ما گذشته هستم بدجنس به صورت اساسی سر کار بوده که وای ی ی ی ی ! این بچه ها بالاخره وجود دارن چون اعتماد به نفس صداشون رو دیده ! وای ! ببخشید شنیده ! ها ها ها ها ! ببخشید خیلی خندم گرفت چون الان پی برد اعتماد به نفس چاخان کرده !
آهان ! چند روز پیش این دوستمون تعجب می خواست بره جایی جلسه داشت...آدرس سئول بود ! اعتماد به نفس یه دفعه شروع کرد به آدرس دادن و از اونجا که یه تهران شناس واقعیه...سئول رو با سرآسیاب اشتباه گرفت ! شما هم اگر یه روز آدرس خواستید بیاید از اعتماد به نفس بپرسید...مثلا اگر بخواهید برید تجریش احتمالا از شوش سر در میارید !
اما ما اینجا یه همکار داریم که آقا همش می خنده ! بهش می گیم حاجی ! هر وقت این حاجی رو نگاه می کنی...در حال انجام هر کاری باشه داره لبخند می زنه لامصب ! من نمی دونم این همه سوژه خنده از کجا گیر میاره ! اگه جزو لیان شامپو بود ما هر روز باید یه طومار می نوشتیم درباره مسایلی که باعث خندش شده بود...یه خانوم هم داریم ماشالا آخره اروپاییه ! وقتی میاد و گرمشه قشنگ با خیال راحت روسری رو در میاره و بله ...! خدا وکیلی اعتماد به نفس جلوش کم میاره ! بس که این اروپاییه اعتماد به نفس داره...خلاصه داستان های حاجی و اروپایی دیدنی و شنیدنیه ! به قول تعجب وقتی حاجی نمی تونه لبخند بزنه( چون اروپایی داره نگاش می کنه !) خندش رو می خوره ! اونوقت...وقتی نگاش می کنی...می بینی گلوش داره لبخند ملیح می زنه ! به خدا جون خودم راست میگم ! گلوی حاجی آی می خنده ....آی می خنده که آخر سر ما می میریم از خنده !
کائوچیو هم تازگی ها گیر داده به این بدجنس که می خواد اون بخشی که بدجنس توش کار می کنه رو منحل کنه..ما همه با هم همفکری کردیم...یه آشی واسه این کائوچیو می پزیم که یه وجب روغن روش باشه ! چون ممکنه لو بره اینجا نمی نویسیم ! بعدا در گوشتون می گیم !
*پیروزی از آن ماست ! ماست کاله...ماست پر چرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاکرخ !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:7  توسط جنگجویان کوهستان
|
این یکی دو روزه اعتماد به نفس حسابی افتاده تو خط معنویت و اینجور حرفا. اون روز بی مقدمه اومد نشست و گفت : بچه ها من می خوام شروع کنم به نماز خوندن.باید چی کار کنم؟ به نظر شما برم پیش مشاور؟!! تا منو به نماز نیازمند کنه!!
فکر کنم اخیرا کار مشاورها از حل مسایل خانوادگی و مشاوره همسر یابی به نیازمند کردن آدم ها تغییر کرده ! اونم نه هر نیازی که ! به قول بدجنس فکر کنم مشاور نماز مسجد محلشون کارشو خوب بلده.
ولی وقتی از فکر نیاز و نیازمندی اومد بیرون تعریف کرد که کلیپ جدید مهستی رو دیده و خیلی نگران مهستیه ! نمی دونم بد آرایش شده بوده...؟چاق شده بوده...؟لباس بد پوشیده بوده..؟بالاخره هر چی بوده یک روز تمام این اعتماد به نفس رو نگران کرده بود و تا همه ساکت می شدن و می رفت تو فکر با چشمای شهلاش می گفت:بچه ها من خیلی نگران مهستی ام !
وقتی از نگرانی مهستی اومد بیرون( من نمی دونم هی می ره و می یاد !!) نشست و از مامان بزرگش تعریف کرد که چقدر خسیس و این حرفاست...(فکر کنم اعتماد به نفس به مامان بزرگش رفته)!هی گفت...گفت...گفت...آخرشم گفت:چی می شد جای حاجی رقیه ، مادربزرگ من ملکه انگلستان بود !!!! بابا اعتماد به نفس...آهان ! تازه می گه مگه من چیم از رییس جمهور بعضی کشورا...از کوندالیزا رایس...از فلانی...از بهمانی کمتره ! حالا جهنم ! پرنس دایانا بودم اما تصادف نمی کردم بمیرم ! اما اصلا نمی خواست شکل بوش باشه! جدی می گفتا!
دیروز هم اومده بود عصبانی...پر از حرص...نگران بود از این همه بار مشکلات و حرص خوردنا و عصبی شدنا بیفته سکته قلبی...مغزی...کلیوی...بکنه! من که سکته کلیوی رو محتمل تر می دونم.
اما جاتون خالی دیروز یکی از همکارا از باغش یه سینی بزرگ سیب آورده بود...تعجب با اصرار به عمو سالار می گفت : عمو سالار ! شما فکر نمی کنید جای این سینی سیب رو میز ما خالیه !( منظورش این بود که عمو سالار بده به من اون سینی سیبو دیگه بابا !)
تعجب هم گاهی بدجور مشکوک می زنه ! من نمی دونم چرا این کلمه"بچه ها" از دهنش نمی یفته! ای بابا ! یه بار در روز بگو بچه ها اینجوری...دو بار بگو...نه شونصد بار .مثلا دیروز هی می گفت:
تو رو خدا با موبایلم اون شماره رو نگیرید..."بچه ها" ID کالر دارن !( ظاهرا با کلاس هم هستن !)
نه من خاطره سینمایی ندارم..."بچه ها" اهل سینما نیستن!( ها ! من نمی دونم پس این همه خاطره اونم از سینما فردوسی ـ شما بخونید فرهنگ ـ از کجا اومده!)
بچه ها..اینطوری...بچه ها ...اونطوری...خدا عمر با عزت به این بچه ها بده ! انشا الله !
راستی پودینگ( البته تنها نه با همسرش)مهمون ما بود...پودینگ معتقده لیمو ترش چزو خشکباره !!! بله دوستان این لیمو که می بینید ، خشکباره مثل پسته...تخمه...فندق...پودینگ جان عصرا که گرمه یه شربت خشکبار بخور برادر !
*پیروزی از آن ماست ! ماست کاله...ماست پر چرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاکرخ !
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:7  توسط جنگجویان کوهستان
|
همه ما برای آروزی بزرگ تعجب که دیروز بهمون گفت ، دعا می کنیم...اون آرزو این بود:
کاش یه پیتزا داشتیم به اندازه قطر میدون آزادی با یه گالون سس !!!
ما دعا می کنیم شما هم اگه وقت کردید دعا کنید.
بعد از اینکه تعجب آرزوی خودشو گفت ، منم (جدیت) آرزو کردم کاش یه لیوان اساسی ماشعیر یا همون دلستر داشتیم که توش آب نارنج ریخته بودیم...با یه دیس استاندارد چیپس سوپر مزمز با سس !!!
واسه آرزوی کوچیک منم دعا کنید.
بحث جذاب دیروز حقوق زنان و جرات و شهامت و قدرت مردان بود ! این بحث وقتی شیرین تر شد که ما خواستیم حدس بزنیم آیا "برد پیت" جرات می کنه به "آنجلیا جولی" بگه با دوستات نرو بیرون؟؟!! واقعا جراتش رو داره؟! من(جدیت) که فکر نمی کنم واقعا جراتشو داشته باشه.پس با این حساب مردای ایرانی فوق العاده پر دل و جرات هستن و خانوم های ایرانی فوق العاده خانواده دوست و فروتن !
دیروز اونقدر سرمون شلوغ بود که فرصتی برای خوردن و گفتن و خندیدن نداشتیم...
اما دو تا خبر خوب بدم : اعتماد به نفس داره خونه می خره تا از این آلاخون والاخونی در بیاد...دوم اینکه ۱۰ تیر تولد تعجب بود اما ما امروز جشن می گیریم....بله!
پیروزی از آن ماست...ماست کاله...ماست پرچرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاک ،پاکرخ
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:37  توسط جنگجویان کوهستان
|
بابا یکی از ما ۵ نفر آخره ارتباطاته...یعنی این مملکت مدیون یکی از این ۵ نفره...اونم تو عصر ارتباطات! شما فکرشو بکنید...۱۲۳ هزار تومن پول موبایل(ارتباطات سیار)...۲۶هزار تومن اینترنت رو قبض تلفن(ارتباطات جهانی)...۱۱تومن اینترنت مستقل(ارتباطات جهانی)۳۰هزار تومن پول تلفن(ارتباطات ثابت)...حالا من نمی گم اینجا سر کار چقدر با تلفن حرف می زنه چون قبضشو رییس بزرگ میده(کائوچیو نه ! کائوچیو رییس بخش ما هست...رییس بزرگ رییس کائوچیو و ما هست! ها !)...فقط شما فکرشو بکنید این بنده خدا در یک ماه چقدر پول این ارتباطات رو می ده...بله ! اون یه نفر کسی نیست جز بدجنس!
حالا واقعا اسفباره که پیک قبض اینترنت رو ببره در خونشون بدجنس هم خونه نباشه...بابای بدجنس به هیچ وجه همکاری نکنه و پیک بیچاره با عجز و لابه زنگ بزنه به بدجنس که ای بابا ! این باباتون از دستتون عصبانیه و با ما همکاری نمی کنه بابا پولمونو بدیدددددددددددددددددددددددد ! بعد بدجنس با کمال شرمندگی ازش دعوت بکنه بیاد محل کار...بعد پیکه بیاد با یه نیش باز و دندونای ردیف و سفید تو چمشای بدجنس زل بزنه و بگه: باباتون خیلی ازتون عصبانی بودااااااااااااااااااااا ! باباتون گفته قطعش کنید ما اینترنت نمی خوایم...خلاصه این بدجنس ما همچنان برای گسترش ارتباطات می جنگه و می گه: ارتباطات حق مسلم ماست !! نخل طلایی روز ارتباطات رو باید به بدجنس بدیم.
دیروز روز کم سوتی بود...نمی دونم چرا.دیروز بر خلاف روزهای گذشته از گرسنگی چشمامون در اومد...مردیم.آقا نمی دونم چشممون کردن اما دیروز بیسکوئیت نمور و مونده یه هفته قبل رو که ته کشو مونده بود( اونم نصف یه دونه بیسکوئیت) رو خوردیم...
این تعجب اینقدر آیه نحس خوند و من(جدیت) و اعتماد به نفس اینقدر دست و پا زدیم و این بدجنس اینقدر با بدجنسی تمام فقط خندید که آخرم نشد بریم سفر ! آخه باید ۲۲ نفر می شدیم تا یه مینی بوس بگیریم...ما فقط ۱۳ نفر بودیم...تعجب برای این که نفرات جمع بکنه یه فتوا داد...یا نه یه حدیث خوند و اون این بود : النکاح سنتی !!!! حالا چه ربطی داره ؟ خدمتتون عرض می کنم...
عرضم به حضور انور جناب عالی می دونید که پیامبر اکیدا توصیه کردن که ازدواج کنید و این حرفا...حالا اگه ما ۱۳ نفر به حرف پیامبر گوش می دادیم...می شدیم ۲۶ نفر ! تازه ۴ نفرمون هم اضافه بود باید دکشون می کردیم...بعد می تونستیم بریم سفر...نه پرپر زدن داشت...نه دست و پا زدن...نه غر زدن...! حالا هی بگید این حدیث ها به درد نمی خورن !
و اما دیروز ما یه مهمون داشتیم . همونی که گفته بودیم هی به ما گیر داده آقا بنویسید " با زندگی می جنگیم " ما هم هی لج می کردیم که نه " برای زندگی می جنگیم ". اومد با ما مذاکره کنه که ما رو راضی کنه این " برای " رو بکنیم " با " ! ما هم موافقت نکردیم.حالا رفته یه وبلاگ مخالف زده که چی ، ما رو نابود کنه...آخه پودینگ جونم...صاف و پوس کنده می گفتی دلم می خواد یه وبلاگ بزنم...دیگه اینهمه بهونه نمی خواست که بابا...خدا رو شکر بلاگفا هم که سرویسش رایگانه ! بابا رک می گفتی...خیلی باحالید منم دلم می خواد بازی باشم...! پودینگ بیدار شو...ببین اعتماد به نفس می گه خودم می کشمت...دیگه زنده نیستی! دیگه خودتو مرده فرض کن.
اینجوری شده که حالا به غیر از کائوچیو یه دشمن دیگه هم پیدا کردیم. می بینید تو رو خدا...ما ۵ تا آدم خوب و سر به زیر ! نه به کسی کاری داریم نه چیزی ! اصلا مردم خوششون میاد پا رو دم ما بگذارن ! بابا چقدر بگم این دما(۵تا دم) دمای شیره ! نکنید !پا نذارید...
*پیروزی از آن ماست ! ماست کاله...ماست پر چرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاکرخ !
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:21  توسط جنگجویان کوهستان
|
یه خبر به خانوم های علاقه مند به موسیقی بدم و اون این که ۴شنبه این هفته و شنبه هفته آینده سیمین غانم کنسرت گذاشته...
اما خوندن این خبر برای ما لیان شامپو ها داستان جالبی در پی داشت...بذارید از اول براتون بگم...این اعتماد به نفس در حالی که مثل همیشه گوشی تلفن دستش بود ـ این بشر انگار با گوشی تلفن به دنیا اومده ، سر این کار خدا می برتش بهشت چون هر روز صله رحم رو به جا میاره ! ـ داشت با یکی حرف میزد( یکی دیگه حالا هی کنجکاو نشید کی ) یهو گفت راستی سیمین غانوم هم کنسرت گذاشته ها.بعد در حالی که چشم های ما داشت از کاسه می زد بیرون...با همون خونسردی مربوط به اعتماد به نفسش تاکید کرد...ببین ! سیمین خانوم نه ! سیمین غانوم !
بله و این شد سرآغاز جنگ تن به تن اعتماد به نفس و تعجب ! در این جنگ مشخص شد اعتماد به نفس چیزی از بیچاره غانوم نمی دونه و وقتی گفتیم همونی که گل گلدون من رو خونده...با صدایی رسا گفت اه !!!!!
خدمت شما عرض کنم که یادتونه چند روز پیش از یه سفر به شمال حرف زدیم...ما از شمال الان به پارک ایرانشهر هم راضی شدیم.البته دیروز بچه ها پیشنهادات مختلفی داشتن.مثلا بدجنس گف بریم دماوند هم رودخونه داره جای دریا هم آلبالو داره...تعجب اما معتقده خودش و اعتماد به نفس تو رودخونه جا نمی شن ! منم(جدیت) فکر می کنم باعث آسیب رساندن به بستر رودخونه و خلاصه آسیب رساندن به محیط زیست می شن !
اما جالب تر این که تعجب تو جفت چشم های ما سه نفر ( که کلا می شه ۶ تا چشم) نگاه کرد و به بهونه دیدن آدمی که تا حالا تو عمرش ندیده و شاید روز چهارشنبه خواست ببینتش ، گفت : فوقش من نمیام شمال !!!!!! و این سرآغاز جنگی دیگر بود !
اما از این جنگ ها که بگذریم آقا ! دیروز زردآلوی باغ سرباز کائوچیو رو خوردیم...وای که خوشمزه بود لامصب...هر چقدر هم که می خوردیم تموم نمی شد...رو دل کردیم! به این می گن باغ ! بالاخره تو بحث خورد و خوراک آدم به طور مصلحتی باید با دشمن ها صلح کرد دیگه...بعد از اونم آلو زرد کش رفتیم از یکی دیگه از سربازای جان برکف کائوچیو! توجه داشته باشید : جان بر کف !!!! آلو زرده هم آی مزه داد ! آی مزه داد !
بعد از اون یکی از بچه هایی که وبلاگ ما رو می خونه با ارسال یک عدد اس ام اس اعلام کرد که بچه های لیان شامپو رو شناسایی کرده ! آخه بابا ! کاشف ! متجسس ! باهوش ! عمرا بتونی ما رو بشناسی ! آخه با هوش ! ما اینجا کلی میایم می گیم " تعجب " اینو خورد..." اعتماد به نفس " اون گوشی رو سوزوند..." بدجنس " زیرآبی رفت..." جدیت " نت برداشت...اونوقت تو میای می گی ماست پر چرب چوپان...میای می گی ماست خامه ای...میای می گی ماست موسیر...میای می گی ماست پاک !!!!! بعدم کلی چک و چونه می زنی که " آقا نباید بگید برای زندگی می جنگیم...باید بگید با زندگی می جنگیم ! "!!!!
خلاصه این اس ام اس هم جنگی راه انداخت ! تعجب با هیجان گفت : ما عاشق جنگیم ! آخ جون ! بچه ها جنگ...
*پیروزی از آن ماست ! ماست کاله...ماست پر چرب چوپان !...ماست خامه ای...ماست موسیر...ماست پاک...پاک پاک پاکرخ !
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:49  توسط جنگجویان کوهستان
|